خرید بک لینک
هروقت که یادم میاد تو نیستی، هر لحظهای که میفهمم دیگه صدات نیست، دستهات نیست، صورت روی ماهت نیست، حرفهای تو نیست، اخلاق و رفتار و منش تو دیگه بین ما نیست، خندهها و خاطرهها و ناراحتیها و گریههای تو نیست راستش رو بخواهی دلم میخواد از ته جانم گریه کنم. برم و بپیچم به خودم و تنها باشم. میدونی چقدر تنها شدم؟ چقدر چقدر چقدر چقدر چقدر چقدر..... میبینی بیپناه شدم؟ گاهی که دلم میگیره از اینکه گذاشتی و رفتی، از اینکه حتی ازت شکایت میکنم که چطور دلت اومد من رو بذاری و بری، چطور فکر نکردی من بعد از تو چی میشم یادم میاد که من خودم خواستم. تمام این یک سال و دو ماه از خدا خواستم ببرتت پیش خودش اگر قرار تنها بر زنده بودنه و نه زندگی. خواستم به تو رحم کنه که خوب شدن حقیقی تو در اینه . بعد با خودم میگم بابایی، ببین، خدایی برای تو بهترین دعا رو کردم. هرچقدر که زخم خوردم و رسیدم به این دعا. هر چقدر که پیچیدم به خودم و این دعا رو کردم اما ارامش میگرفتم ته تهش. من میدونستم تو چه خوب بشی و چه نه، برات بهترین رقم میخوره. راه دیگهای وجود نداشت. تو هم برای من بهترین دعا رو میکنی؟ میدونم که میکنی. میدونم. من که تو رو عاشق تر از هر زمان و هر آدمیام. من که تو رو اینجا، توی قلبم حس میکنم. تو که از همون شب اول نشونم دادی خوبی و یک دنیا آرامش بهم بخشیدی. اما حیف که چشمای دنیایی من تو رو ن

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 15:11

به یاد وقتی افتادم که چه بیمهابا هوای نوشتن داشتم و مینوشتم و منتشر میکردم. خیلی وقت پیشها. حالا شدهاند گنجینهای که گرچه همون روزها گاهی به خودم نهیب میزدم از اینهمه نوشتن اما ادامه میدادم و قرار نبود به حرف خودم گوش کنم. در حالیکه اتفاقی خوردهام به آهنگ بیقرار علیرضا قربانی و یادم رفته به نوشتهای که دربارهاش نوشته بودم. یکی دو سال بعد از اون "خیلی وقت پیشها". حالا هم مینویسم تا چراغ اینجا خاموش نشود و نماند. تا چراغ هیچ کجای زندگیام که تا به حال روشن بوده خاموش نشود و نماند بعد از رفتن بابا که روشنترین چراغ زندگیام بود و باورم به این است که الان هم خاموش نشده. روشناییاش منتقل شده به جایی دیگر و این انتقال گرچه زخمم میزند ولی روزی در زندگی یاد گرفتم که با زخم هم میشود زیبا بود و زندگی کرد و ادامه داد و بلکه زیباتر شد. چون به قول دوستی، من، ادامهی حیات پدرمم. آتشش پیوسته روشن است. در نهان و عیان و جان. تا بلکه راضی باشم و باشد از من.

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 15:11

همیشه و هر سال، اواخر شهریور و مهر ماه بیشتر از موقع تولدم که واقع در آذر ماهه! به تولدم فکر میکنم. بیشتر از روز تولدم، خودم رو برانداز میکنم، بررسی میکنم، نهیب میزنم به خودم یا که آفرین میگم. بیشتر به اونچه که در یک سال گذشت فکر میکنم. و شاید بیشتر به خواستهها. و الآن آرزویی که موقع تولد 24 سالگی نوشته بودم رو میخوندم. که امید داشتم یک روز مثل علی، هرچقدر وسط رینگ بیشتر مشت خوردم بیشتر رو به حریفم کنم و بگم این بود مشتات؟ تا به حال ندیده بودم که به این بدی مشت بزنی. و دیدم چه حریف مشت زن و شلوغ کن و البته حقیری داشتم. بزرگتر یا سرسختتر یا زبوننفهمتر یا هر خصلت و واژهی دیگری نسبت به سالهای قبل. یادم نمیاد. اما طبیعتا فکر میکنم علی آخرسر اون مبارزه رو برده باشه. حریفم تا دلش خواست مشت حوالهی صورتم کرد. کج و کولم کرد. اولش ضربهی مهلکی زد و بعد آرام آرام بدتر و بدترش. من، جملات بالا رو تکرار میکردم در برابرش. میگفتم تو گول خوردی که فکر میکنی مهم مشتهای توست. مهم لت و پار کردن من است. مهم ناک اوت کردن من است. داری حقارت خودت رو بیشتر رو میکنی. اما یک جاهایی هم هست آدم حرف زیادی میزند. آدم زیادی میخواهد خودش را قوی و ایستاده نشان دهد حتی برای خودش. یک جایی، وقتی ضربههایش مدام بی وقفهتر و محکمتر میشد، فکر من جملههای علی نبود. فکر من ضربههایی که خورده بودم بود

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 15:11

نهایت خودخواهیه. اما من ازت میپرسم. چطور میتونی نباشی؟

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 15:11

با کریمان کارها دشوار نیست

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 15:11

دیدم که نمیتونم رویاسازی کنم، همین اول کار گندش را در میآورم که تمام بشود و برود پی کارش و بعدها حتی چیزی یادم نماند و با یادآوریش نه احساس حقارت کنم و نه اشکی جمع بشود و نه هیچ احساس دیگهای. شاید بعدها فقط یادم بیاید که چطور زود قالش رو کندم تا این بازی تکراری برای هزارمین بار تکرار نشود. بنابراین از عوارضش صبح ساعت پنج و نیم میخوابم. صبح ساعت ده بلند میشم. تمام روز مضطربم از بابت پروپزال و کنفرانس و سمینار و کتابهای قطار شده که کاری بابتشان انجام نمیدهم و از این و آن توبیخ و تحقیر شده و خواهم شد. اما عصارهاش باید از جانم خارج بشود. باید انقدر سردرد بیرویا بگیرم تا حالش به هم بخورد و بساطش را جمع کند و برود.

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 15:11

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 15:11

صفحه بندی