هروقت که یادم میاد تو نیستی، هر لحظهای که میفهمم دیگه صدات نیست، دستهات نیست، صورت روی ماهت نیست، حرفهای تو نیست، اخلاق و رفتار و منش تو دیگه بین ما نیست، خندهها و خاطرهها و ناراحتیها و گریههای تو نیست راستش رو بخواهی دلم میخواد از ته جانم گریه کنم. برم و بپیچم به خودم و تنها باشم. میدونی چقدر تنها شدم؟ چقدر چقدر چقدر چقدر چقدر چقدر..... میبینی بیپناه شدم؟ گاهی که دلم میگیره از اینکه گذاشتی و رفتی، از اینکه حتی ازت شکایت میکنم که چطور دلت اومد من رو بذاری و بری، چطور فکر نکردی من بعد از تو چی میشم یادم میاد که من خودم خواستم. تمام این یک سال و دو ماه از خدا خواستم ببرتت پیش خودش اگر قرار تنها بر زنده بودنه و نه زندگی. خواستم به تو رحم کنه که خوب شدن حقیقی تو در اینه . بعد با خودم میگم بابایی، ببین، خدایی برای تو بهترین دعا رو کردم. هرچقدر که زخم خوردم و رسیدم به این دعا. هر چقدر که پیچیدم به خودم و این دعا رو کردم اما ارامش میگرفتم ته تهش. من میدونستم تو چه خوب بشی و چه نه، برات بهترین رقم میخوره. راه دیگهای وجود نداشت. تو هم برای من بهترین دعا رو میکنی؟ میدونم که میکنی. میدونم. من که تو رو عاشق تر از هر زمان و هر آدمیام. من که تو رو اینجا، توی قلبم حس میکنم. تو که از همون شب اول نشونم دادی خوبی و یک دنیا آرامش بهم بخشیدی. اما حیف که چشمای دنیایی من تو رو ن
برچسب:
نویسنده: باران حیدریان
تاريخ: شنبه
23 دی
1396 ساعت: 15:11